ماجرای جنگ بدر در قرآن
ماجرای جنگ بدر در قرآن
ماجرای جنگ بدر است كه نخستین جنگ بزرگ مسلمانان با كفار قریش بود كه شخص پیامبر در آن شركت نمود و فرماندهی جنگ را در دست داشت. مسلمانان در این جنگ ضربه سختی بر دشمن وارد كردند. در آیات 45 و 46 سوره انفال شش دستور نظامی ذكر شده كه در جنگ بدر موجب پیروزی مسلمانان گردید، كه اگر مسلمانان در سایر جنگها رعایت كنند، پیروزی از آنِ آنها است، این پیروزی، بسیار عجیب بود، چرا كه تعداد مسلمانان كمتر از یك سوم تعداد دشمن بود، تجهیزات آنها، قابل مقایسه با تجهیزات جنگی دشمن نبود، لطف سرشار الهی نصیب مسلمانان شد، چنان كه در آیه 26 انفال میخوانیم:«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیدَكُمْ بِنَصْرِهِ...؛ به خاطر بیاورید هنگامی كه شما گروهی كوچك و اندك و ضعیف، در روی زمین بودید، آن چنان كه میترسیدید مردم شما را بربایند، ولی خدا شما را پناه داد و یاری كرد...»
جنگ بدر در سال دوم هجرت رخ داد، و موجب شكست مفتضحانه دشمن گردید. در این جا نظر شما را به خلاصهای از این نبرد قهرمانانه جلب میكنیم:
«بدر» منطقه وسیعی است كه دارای چاههای آب بوده و همواره كاروانها در آن جا توقف میكردند و از آبهای آن بهرهمند میشدند.
بدر در جنوب غربی مدینه بین مدینه و مكه قرار گرفته و از این رو آن را بدر میگویند كه نام صاحب آبهای آن «بدر» بوده است.
علت این جنگ این بود كه: در ماه جمادی الاول سال دوم هجرت به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خبر رسید كه «كرز بن جابر» با گروهی از قریش تا سه منزلی شهر مدینه آمده و شتران پیامبر را با چهار پایان افراد دیگر به غارت برده و به محصولات مدینه آسیب زدهاند. رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیدرنگ پرچم جنگ را به علی ـ علیه السلام ـ سپرد، آن حضرت با جمعی از مهاجران به تعقیب آنها رفتند تا به چاه بدر رسیدند و سه روز هم در آن جا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسی را نیافتند سپس به مدینه برگشتند (این غزوه را غزوه بدر اولی یا بدر صغری گویند).
از طرفی كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلی میخواستند، مسلمانان را در مدینه در فشار محاصره اقتصادی قرار دهند، و روشن است كه اگر این فشار ادامه مییافت، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته میشد.
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای شكستن این محاصره، تدابیری اندیشید، بزرگترین تدبیرش این بود كه عبور كاروانهای تجارتی مشركان مكه را قدغن كند.
چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهی حضرت حمزه كه قهرمان رزم آوری بود، برای كنترل مسیر كاروانها فرستاد. پیامبر بیست شتر در دسترس آنها قرار داد. این چهل نفر تحت فرماندهی حمزه، به منطقهای بین مدینه و دریای سرخ كه راه عبور كاروانهای مكه بودند رفتند و از آن جا نگهبانی نمودند، منطقهای كه 130 كیلومتر عرض داشت و كاروانهای مكه چارهای نداشتند جز این كه از آن عبور كنند. چند روز گذشت دیدند كاروانی نمایان شد، وقتی كاروان نزدیك آمد معلوم شد كه كاروان قریش است كه سیصد نفر همراه كاروان میباشد، حمزه اعلام جنگ كرد، ولی كفار كه از دلاوریها و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پیشنهاد صلح كردند، حمزه نیز مصلحت امر را بر صلح دانسته، و جنگ واقع نشد. (این ماجرا را سریه حمزه گویند.)
چند هفته از این ماجرا گذشت. از گزارش گزارشگران اسلام كه با دقت و هوشیاری مراقب عملیات دشمن بودند، معلوم بود كه دشمن دست بردار نیست، و در فكر تدارك جنگ و ادامه محاصره اقتصادی و... است و پی فرصت میگردد.
در این شرایط به پیامبر چنین گزارش رسید: «كاروان بزرگی همراه دو هزار شتر (و به نقلی هزار شتر) كه پنجاه هزار دینار كالا حمل میكند به سرزمین مدینه نزدیك شده و به طرف مكه میرود و رئیس این كاروان، ابوسفیان است، و چهل نفر از آن نگهبانی میكنند، و اكثر مردم مكه در آن كالاهای تجارتی شركت دارند.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب رو كرد و فرمود: «این كاروان قریش است به سوی آن بروید، شاید خدا به این وسیله در كار شما گشایشی بدهد.»
طولی نكشید 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پیامبر از مدینه به سوی بدر حركت كردند كه 77 نفرشان از مهاجران بودند و بقیه از انصار، و جمعاً هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند.
ابوسفیان توسط جاسوسهایش از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شد. دو كار به نظرش رسید یكی این كه فردی را از بیراهه به طور سریع به مكه بفرستد و مردم مكه را از، در خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بیراهه به طرف مكه ببرد.
«ضمضم» پیام رسان ابوسفیان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولی نكشید كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامی برای نجات كاروان از مكه خارج شدند.
ابوسفیان كه میدانست تا رسیدن قوا از مكه، قطعاً مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسیر راه را عوض نمود و از بیراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.
خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسید. سران سپاه در مورد جنگ نظریات مختلف داشتند، نظر عدهای این بود كه چون كاروان نجات یافته برگردیم، ولی عدهای اصرار داشتند كه به حركت ادامه بدهند.
ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحریك میكرد. سرانجام تصمیم به جنگ گرفتند. پیامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفیان با كاروانش به حضرت رسید، از طرفی گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر آمده است. شبی كه فردایش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بیدار بودند و در پای درختی تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.
صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قریش با تجهیزات كامل جنگی از پشت تپه به دشت بدر سرازیر شدند، هنوز در میان قریش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما یك موضوع جنگ را حتمی كرد و آن این كه:
یكی از سپاهیان قریش به نام «اسود مخزومی» كه مردی خشن بود، چشمش به حوضی كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصمیم گرفت یكی از این سه كار را انجام دهد، یا از آب حوض بنوشد یا آن را ویران كند و یا كشته شود، به دنبال این تصمیم از صف مشركان بیرون تاخت و تا نزدیك حوض رسید، در آن جا با حضرت حمزه افسر رشید اسلام روبرو شد، حمزه یك ضربت به پای او زد كه پایش از ساق جدا شد، در عین حال میخواست با حركت سینه خیز، خود را به آب حوض برساند و از آن بنوشد، حمزه با زدن ضربه دیگر او را در آب كشت.
به دنبال این حادثه، به رسم دیرینه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.
سه نفر از شجاعان دشمن به نامهای: «عتبه» و برادرش «شَیبُه» (از فرزندان ربیعه) و سومی ولید (فرزند عتبه) به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.
سه نفر از انصار در صف مسلمانان در میدان تاختند، ولید آنها را شناخت، گفت: «شما اهل مدینه هستید به شما كاری نداریم، كسانی كه از اقوام ما هستند باید به جنگ ما آیند.»
رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پسر عموهایش عْبیده و علی ـ علیه السلام ـ و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت سن، علی ـ علیه السلام ـ با ولید، حمزه با شیبه و عبیده با عتبه به جنگ پرداختند.
طولی نكشید كه علی و حمزه رقیبان خود را از پای در آوردند، ولی عبیده كاری از پیش نبرد. هر دو ضربتی به هم زدند. علی ـ علیه السلام ـ پیش دستی كرد و عتبه را كشت، به این ترتیب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند.
پس از آن «عاص بن سعید» برای مبارزه با علی ـ علیه السلام ـ به میدان تاخت. علی ـ علیه السلام ـ او را نیز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفیان و طعیمه و نوفل به میدان تاختند، علی ـ علیه السلام ـ آنها را نیز یكی پس از دیگری كشت، و پیوسته مبارزانی به میدان میآمدند و كشته میشدند.
سرانجام جنگ با پیروزی اسلام و شكست دشمن پایان یافت و از مسلمانان چهارده یا بیست و دو نفر به افتخار شهادت رسیدند.
از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند، 35 یا 36 نفر از كشتهشدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در این جنگ یعنی علی ـ علیه السلام ـ به هلاكت رسیدند، بسیاری از كشتهشدگان از سران شرك مانند ابوجهل، ولید بن عتبه، حنظله بن ابوسفیان، عتبه و شیبه و... بودند.[1]
آری ابوجهل محرك اصلی جنگ و فرمانده دشمن كه با غرور و تكبر سوگند یاد كرد تا با سپاهش به سرزمین بدر آید و سه روز در آن جا بماند و به سلامتی نجات كاروان، شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانی ذبح كرده و غذای گستردهای به راه اندازد، و صدای عربده پیروزی و غرورش را به گوش جهانیان برساند، مفتضحانه در این جنگ شكست خورد. چوپان پیر و ضعیفی به نام عبدالله بن مسعود، سر او را از بدن جدا كرد و به نخی بست و آن را كشان كشان نزد پیامبر آورد.
به جای جامهای شراب، جامهای مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان، نوحه گرانشان به نوحه پرداختند.
شش دستور پیروزی
آیاتی از طرف خدا در این زمینه نازل شد و شش دستور مهم به مسلمانان داد. مسلمانان با به كار بردن آن شش دستور، این چنین دشمن را مفتضحانه تار و مار كردند، و اگر ما نیز امروز آن شش دستور را اجرا كنیم، حتماً به پیروزی نائل میشویم.
آن آیات عبارتند از آیه 45 و 46 و 47 سوره انفال كه میفرماید:
«ای كسانی كه ایمان آوریدهاید هنگامی كه با گروهی در میدان نبرد روبرو میشوید (این شش دستور را رعایت نمایید):
1. ثابت قدم باشید.
2. خدا را فراوان یاد كنید تا پیروز گردید.
3. از فرمان خدا و پیامبرش اطاعت كنید.
4. نزاع و كشمكش نكنید (اتحاد را حفظ كنید) تا سست نشوید و شوكتتان بر باد نرود.
5. استقامت كنید چرا كه خداوند با استقامت كنندگان است.
6. و مانند آنها نباشید كه از روی غرور و هواپرستی و خودنمایی (یعنی ابوجهل و همراهان او) به میدان (بدر) آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند، خداوند به آن چه عمل میكنند آگاه است.»«وَ اذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ یتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَآواكُمْ وَ أَیدَكُمْ بِنَصْرِهِ...؛ به خاطر بیاورید هنگامی كه شما گروهی كوچك و اندك و ضعیف، در روی زمین بودید، آن چنان كه میترسیدید مردم شما را بربایند، ولی خدا شما را پناه داد و یاری كرد...»
جنگ بدر در سال دوم هجرت رخ داد، و موجب شكست مفتضحانه دشمن گردید. در این جا نظر شما را به خلاصهای از این نبرد قهرمانانه جلب میكنیم:
«بدر» منطقه وسیعی است كه دارای چاههای آب بوده و همواره كاروانها در آن جا توقف میكردند و از آبهای آن بهرهمند میشدند.
بدر در جنوب غربی مدینه بین مدینه و مكه قرار گرفته و از این رو آن را بدر میگویند كه نام صاحب آبهای آن «بدر» بوده است.
علت این جنگ این بود كه: در ماه جمادی الاول سال دوم هجرت به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خبر رسید كه «كرز بن جابر» با گروهی از قریش تا سه منزلی شهر مدینه آمده و شتران پیامبر را با چهار پایان افراد دیگر به غارت برده و به محصولات مدینه آسیب زدهاند. رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ بیدرنگ پرچم جنگ را به علی ـ علیه السلام ـ سپرد، آن حضرت با جمعی از مهاجران به تعقیب آنها رفتند تا به چاه بدر رسیدند و سه روز هم در آن جا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسی را نیافتند سپس به مدینه برگشتند (این غزوه را غزوه بدر اولی یا بدر صغری گویند).
از طرفی كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلی میخواستند، مسلمانان را در مدینه در فشار محاصره اقتصادی قرار دهند، و روشن است كه اگر این فشار ادامه مییافت، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته میشد.
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای شكستن این محاصره، تدابیری اندیشید، بزرگترین تدبیرش این بود كه عبور كاروانهای تجارتی مشركان مكه را قدغن كند.
چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهی حضرت حمزه كه قهرمان رزم آوری بود، برای كنترل مسیر كاروانها فرستاد. پیامبر بیست شتر در دسترس آنها قرار داد. این چهل نفر تحت فرماندهی حمزه، به منطقهای بین مدینه و دریای سرخ كه راه عبور كاروانهای مكه بودند رفتند و از آن جا نگهبانی نمودند، منطقهای كه 130 كیلومتر عرض داشت و كاروانهای مكه چارهای نداشتند جز این كه از آن عبور كنند. چند روز گذشت دیدند كاروانی نمایان شد، وقتی كاروان نزدیك آمد معلوم شد كه كاروان قریش است كه سیصد نفر همراه كاروان میباشد، حمزه اعلام جنگ كرد، ولی كفار كه از دلاوریها و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پیشنهاد صلح كردند، حمزه نیز مصلحت امر را بر صلح دانسته، و جنگ واقع نشد. (این ماجرا را سریه حمزه گویند.)
چند هفته از این ماجرا گذشت. از گزارش گزارشگران اسلام كه با دقت و هوشیاری مراقب عملیات دشمن بودند، معلوم بود كه دشمن دست بردار نیست، و در فكر تدارك جنگ و ادامه محاصره اقتصادی و... است و پی فرصت میگردد.
در این شرایط به پیامبر چنین گزارش رسید: «كاروان بزرگی همراه دو هزار شتر (و به نقلی هزار شتر) كه پنجاه هزار دینار كالا حمل میكند به سرزمین مدینه نزدیك شده و به طرف مكه میرود و رئیس این كاروان، ابوسفیان است، و چهل نفر از آن نگهبانی میكنند، و اكثر مردم مكه در آن كالاهای تجارتی شركت دارند.»
پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب رو كرد و فرمود: «این كاروان قریش است به سوی آن بروید، شاید خدا به این وسیله در كار شما گشایشی بدهد.»
طولی نكشید 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پیامبر از مدینه به سوی بدر حركت كردند كه 77 نفرشان از مهاجران بودند و بقیه از انصار، و جمعاً هفتاد شتر و سه اسب بیشتر نداشتند.
ابوسفیان توسط جاسوسهایش از تصمیم پیامبر و مسلمانان آگاه شد. دو كار به نظرش رسید یكی این كه فردی را از بیراهه به طور سریع به مكه بفرستد و مردم مكه را از، در خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بیراهه به طرف مكه ببرد.
«ضمضم» پیام رسان ابوسفیان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولی نكشید كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامی برای نجات كاروان از مكه خارج شدند.
ابوسفیان كه میدانست تا رسیدن قوا از مكه، قطعاً مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسیر راه را عوض نمود و از بیراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.
خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسید. سران سپاه در مورد جنگ نظریات مختلف داشتند، نظر عدهای این بود كه چون كاروان نجات یافته برگردیم، ولی عدهای اصرار داشتند كه به حركت ادامه بدهند.
ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحریك میكرد. سرانجام تصمیم به جنگ گرفتند. پیامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفیان با كاروانش به حضرت رسید، از طرفی گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر آمده است. شبی كه فردایش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بیدار بودند و در پای درختی تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.
صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قریش با تجهیزات كامل جنگی از پشت تپه به دشت بدر سرازیر شدند، هنوز در میان قریش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما یك موضوع جنگ را حتمی كرد و آن این كه:
یكی از سپاهیان قریش به نام «اسود مخزومی» كه مردی خشن بود، چشمش به حوضی كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصمیم گرفت یكی از این سه كار را انجام دهد، یا از آب حوض بنوشد یا آن را ویران كند و یا كشته شود، به دنبال این تصمیم از صف مشركان بیرون تاخت و تا نزدیك حوض رسید، در آن جا با حضرت حمزه افسر رشید اسلام روبرو شد، حمزه یك ضربت به پای او زد كه پایش از ساق جدا شد، در عین حال میخواست با حركت سینه خیز، خود را به آب حوض برساند و از آن بنوشد، حمزه با زدن ضربه دیگر او را در آب كشت.
به دنبال این حادثه، به رسم دیرینه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.
سه نفر از شجاعان دشمن به نامهای: «عتبه» و برادرش «شَیبُه» (از فرزندان ربیعه) و سومی ولید (فرزند عتبه) به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.
سه نفر از انصار در صف مسلمانان در میدان تاختند، ولید آنها را شناخت، گفت: «شما اهل مدینه هستید به شما كاری نداریم، كسانی كه از اقوام ما هستند باید به جنگ ما آیند.»
رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ پسر عموهایش عْبیده و علی ـ علیه السلام ـ و عمویش حمزه را به میدان فرستاد. به مناسبت سن، علی ـ علیه السلام ـ با ولید، حمزه با شیبه و عبیده با عتبه به جنگ پرداختند.
طولی نكشید كه علی و حمزه رقیبان خود را از پای در آوردند، ولی عبیده كاری از پیش نبرد. هر دو ضربتی به هم زدند. علی ـ علیه السلام ـ پیش دستی كرد و عتبه را كشت، به این ترتیب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند.
پس از آن «عاص بن سعید» برای مبارزه با علی ـ علیه السلام ـ به میدان تاخت. علی ـ علیه السلام ـ او را نیز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفیان و طعیمه و نوفل به میدان تاختند، علی ـ علیه السلام ـ آنها را نیز یكی پس از دیگری كشت، و پیوسته مبارزانی به میدان میآمدند و كشته میشدند.
سرانجام جنگ با پیروزی اسلام و شكست دشمن پایان یافت و از مسلمانان چهارده یا بیست و دو نفر به افتخار شهادت رسیدند.
از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسیر گشتند، 35 یا 36 نفر از كشتهشدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در این جنگ یعنی علی ـ علیه السلام ـ به هلاكت رسیدند، بسیاری از كشتهشدگان از سران شرك مانند ابوجهل، ولید بن عتبه، حنظله بن ابوسفیان، عتبه و شیبه و... بودند.[2]
آری ابوجهل محرك اصلی جنگ و فرمانده دشمن كه با غرور و تكبر سوگند یاد كرد تا با سپاهش به سرزمین بدر آید و سه روز در آن جا بماند و به سلامتی نجات كاروان، شراب بنوشد و خوانندگان بنوازند و شترانی ذبح كرده و غذای گستردهای به راه اندازد، و صدای عربده پیروزی و غرورش را به گوش جهانیان برساند، مفتضحانه در این جنگ شكست خورد. چوپان پیر و ضعیفی به نام عبدالله بن مسعود، سر او را از بدن جدا كرد و به نخی بست و آن را كشان كشان نزد پیامبر آورد.
به جای جامهای شراب، جامهای مرگ نوشیدند و در عوض خوانندگان، نوحه گرانشان به نوحه پرداختند.
شش دستور پیروزی
آیاتی از طرف خدا در این زمینه نازل شد و شش دستور مهم به مسلمانان داد. مسلمانان با به كار بردن آن شش دستور، این چنین دشمن را مفتضحانه تار و مار كردند، و اگر ما نیز امروز آن شش دستور را اجرا كنیم، حتماً به پیروزی نائل میشویم.
آن آیات عبارتند از آیه 45 و 46 و 47 سوره انفال كه میفرماید:
«ای كسانی كه ایمان آوریدهاید هنگامی كه با گروهی در میدان نبرد روبرو میشوید (این شش دستور را رعایت نمایید):
1. ثابت قدم باشید.
2. خدا را فراوان یاد كنید تا پیروز گردید.
3. از فرمان خدا و پیامبرش اطاعت كنید.
4. نزاع و كشمكش نكنید (اتحاد را حفظ كنید) تا سست نشوید و شوكتتان بر باد نرود.
5. استقامت كنید چرا كه خداوند با استقامت كنندگان است.
6. و مانند آنها نباشید كه از روی غرور و هواپرستی و خودنمایی (یعنی ابوجهل و همراهان او) به میدان (بدر) آمدند تا مردم را از راه خدا باز دارند، خداوند به آن چه عمل میكنند آگاه است.
عشقری
سهراب سیرت
مفهوم عشق از گذشتههای بسیار دور، یکی از مفاهیم پُرجاذبه و بحثبرانگیز بوده است.
در تعریف و دستهبندی عشق نیز اختلافات و توافقاتی در میان صاحبنظران و
فیلسوفان وجود دارد. گاهی «عشق، لذتی اغلب مثبت است که موضوع آن زیبایی
است.» و گاهی «احساسی عمیق، علاقهیی لطیف و یا جاذبهیی شدید است که
محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و میتواند در حوزههایی غیرقابل تصور
ظهور کند.»
در میان انواع عشقهای دیگر، عشق مجازی و عشق حقیقی مصطلاحاتی اند که در
لابهلای تاریخ ادبیات و نگارشهای هنری و عقیدتی شرقی مان با برداشتها
و تأویلهای گوناگون در میان اهل احساس و اهل فلسفه بازتاب یافته اند.
عارفان و اهل تصوف، عشق حقیقی را همان عشق ماورایی و یا عشق به خداوند
تعریف میکنند و بسیاری از آنها عشق مجازی را پلههای نخستین و مقدمه
عشق حقیقی میدانند. چنانکه مولانای بزرگ میگوید:
این از عنایتها شمر کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها
عشق مجازی، همان عشقهای زمینی است که میخواهم جلوههایی از آن را در غزلهای عاشقانه عشقری کندوکاو نمایم.
در یک دید کلی عاشقانههای عشقری با درنظرداشت قرینههای ثابت، رنگ و رخ
زمینی دارند و در تغزلش گرایش بیشتر به نوع مجازی عشق نمایان است. به این
بیتها توجه کنید:
در حیات خود از او هرگز ندیدم بهرهیی
دور سازید از مزارم یار نامرد مرا
ص 1، کلیات صوفی عشقری
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشی
بر چشم خود بمالم پای حناییات را
ص 2
پردههای دل من زیر برش آمده است
تا که خیاط گرفته قد و بالای ترا
ص 7
در اداره تا ترا دیدم سرِ چوکی ناز
سر زده گفتم ز پشت میز دفتر ماهتاب
ص 11
میبینیم که در بیت نخست: به کاربردن ترکیب «یار نامرد»، در بیت دوم:
«مالیدن پا به چشم»، در بیت سوم «خیاط» و نسبت آن با «گرفتن قد و بالا» و
در بیت چهارم: دیدن یار در «اداره» بالای «چوکی» «پشت میز دفتر»...
قرینههایی اند که رنگ و بوی عشق زمینی دارند و چنین استنباط میشود که
گویا شاعر از چشمدیدهایش حرف زده است. و مخاطب شعر کسی است که میتواند
پشت میز دفتر بنشیند؛ قد و بالا و پای حنایی داشته باشد و نیز میتواند
گاهی نامرد و ناعیار باشد.
به نمونههای دیگر در همین حال و هوا نظراندازی میکنیم:
پدرت بین موتری بگذشت
خوب شد همره ام ندید ترا
ص 7
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا
ص 3
صندلی رنگی چو در یک صندلی با من بود
امشب این ویرانه من رشک باغ کوکب است
...
با کدامین گلرخی آیا سر و کارش بود
وقت و ناوقت عشقری استاده پیش مکتب است
ص 13
میروی هر جا نگارا با لباس رنگ رنگ
سوی ما هم ای جوان طرز اروپایی بیا
ص 4
تا بر سرت کلاه نظامی نهادهای
سرو قد تو جلوه ی دیگر کشیده است
ص 16
گر بد نبرده دلبرم از عرض حال من
دست غضب چرا به سر میز میزند
ص 33
اگر چه گاهی درشتترین شعرهای عاشقانه را بنا بر قرینههایی در چوکات
ادبیات عرفانی میخوانیم. که البته آن شعرها با ایهامی که در آنها نهفته
است دو بُعد عشق (مجازی و حقیقی) را در بر میگیرند اما بیتهای بالا را
به هیچ دلیلی نمیتوان شامل عرفان و عشق حقیقی شمرد. بل که بر مبنای
قراینی چون «پدرت بین موتری بگذشت»، «گر از پدر اجازه نداری»، «دست غضب به
سر میز زدن» و قرینههای دیگر، مخاطب آن بیتها به گونه بسیار نزدیک به
قاطعیت، زمینی و یا مجازی اند.
عشقری گاهی اسطورههای ماورایی را نیز زمینی میسازد، چنانچه میگوید:
حسنت برای سیر و تماشای خویشتن
آیینه را ز جیب سکندر کشیده است
ص 16
گاهی عشقری در دایره همین عشق زمینی بیتهایی خلق میکند که گراف
عاشقانهگی و شاعرانهگی را به گونه شگفت و زیبایی بالا برده و خود را در
ردیف شاعران بزرگ زبان پارسی قرار میدهد:
کدامین سیهمو به ساحل نشسته
که میآید امواج دریا شکسته
ص 148
همسر سرو قدت نی در نیستان نشکند
ساغر عمرت ز گردشهای دوران نشکند
ص 34
سر او از تنش بریده شود
هر که از پهلویم برید ترا
ص 7
تا پا نهاد در دل من عشق مهوشان
عشرتسرای عمر مرا مردهخانه ساخت
ص 19
خون شدم رنگ حنای تو مرا یاد آمد
خاک گشتم کف پای تو مرا یاد آمد
...
چشم من بر غلط افتاد به یک برگک گل
به خدا ناخن پای تو مرا یاد آمد
...
آشنا شد نظرم با سبد پر ز رواش
ساعد و ساق صفای تو مرا یاد آمد
عشقری گفت به من قصه آهوروشان
نگهِ رو به قفای تو مرا یاد آمد
ص 43 و 44
این بیتها تنها نمونههایی از عاشقانههای جدی عشقری نیستند، بل در
دیوان عشقری میتوانیم بیتها و یا شعرهایی به قوت شاعران طراز اول پارسی
به پیمانه بیشتر از اینها دریابیم که مجال آن جستار در این نوشتار نیست.
جلوههای عشق زمینی در تغزل عشقری گاهی آمیخته با ظرافتهای طنزی میشود
که به باور من بار طنز در عاشقانههای عشقری را یکی از ویژهگیهای او
میتوان برشمرد. این طنزهای شاعرانه بیشتر زمانی رنگ میگیرند که عشقری از
واژههای فرنگی و گاهی زبان اصطلاحی و عوامانه در شعر سود میجوید:
از لباس شوخ و شنگ دلبرم پرسان مکن
کرتی میدان فتبالش کمرچین بوده است
ص 20
به خود بالیده میکردم تماشا
چو میکردی تو با یاران ولیبال
ص 79
سلیپر ساختم از پرده چشم
به پای دلبرم افسوس تنگ است
ص 25
یار من در طیاره ناز است
خنده دارد به خردوانی من
ص 127
حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
سرافسر اروپا آن شوخ کافر ماست
ص 13
به خیرت هر چه گویم می زنی دو
زبانت بر سرم رو می کنی یار
...
اگر مانع شوم از سینمایت
سر من روز را شو می کنی یار
ص 64
با توجه به اجتماع دوران عشقری، عشقهای زمینی در آن دوره با درنظر داشت
سنتهای حاکم بر اجتماع از رمز و رازهای خاص برخوردار بوده و روابط
عاشقانه نیز تا حدودی نظر به امکانات اجتماعی همان دوره تعریف شده اند.
روابط پنهانی و دیدارهای عاشقانه از گوشههای دیوار و بامها حقیقتهای
انکارناپذیر در روابط عشق زمینی همان دوره است که اکنون نیز، این گونه
رابطهها در روستاهای دوردست تا هنوز پابرجا و نهادینه مانده است. به این
نمونهها نگاه کنید:
واصل بزمش نگردیدم من از کمجرأتی
دید و وادید من و یار از لب بام است و بس
ص 74
به یار خویش، یاران همجوارم
به جایش رفتنم از راه بام است
ص 30
یار را آخر لب بام آورد
اشپلاق و اشپلاق و اشپلاق
ص 78
این که مخاطب زمینی شعرهای عاشقانه عشقری مرد است و یا زن، خود میتواند
به عنوان موضوع و بحث جداگانه مورد بررسی قرار گیرد. از این رو میخواهم
فقط به آنچه که در این پیوند من در جریان جستار این نبشتار به آن برخوردم
اشارهیی کوتاه و قاصری داشته باشم. این بیتها را بخوانید و خود به کنه
مسأله پی ببرید:
این مسلمان پسر اگر نخرد
بفروشید در فرنگ مرا
ص 4
آتش فتد به دل چو ز پیش نظر مرا
آن گلپسر به جامه گفتار بگذرد
ص 38
برده است برهمن پسری دل ز عشقری
زان خاکروب کوچه اهل هنود شد
ص 42
هرچند یار عشقری مرزا پسر بود
سنجش اگر کند به حسابم نمی برد
ص 49
این که جنسیت مخاطب شعرهای عشقری تأثیرپذیرفته از ادبیات مذکر قرنهای
گذشته است و یا حرف دیگر... به هر حال، در باب موضوع بالا، جستار مفصلی
دیگر خواهم داشت، چون یادآوری تمام گوشههای آن در حوصله این جستار نیست.
با وجود حرفهایی که تا حال گفته آمدیم، بر همه هویداست که عشقری شخص با خدا و پرورده ادبیات عرفانی بوده است:
با خدا در پیش چشمم خادم دوزخ پریست
بی خدا گر راست پرسی حور و غلمان آتش است
ص 19
او از ارادتمندان خاص صوفیان و عارفانی چون: حضرت شاه نقشبند، حضرت شیخ
عبدالقادر جیلانی، خواجه عبدالله انصاری، حضرت خواجه معین الدین چشتی و
شماری دیگر بوده است و شعرهایی در وصف اینها سروده و خود را مرید این
مردان نامیده است. به خصوص شعرهای زیاد صوفی عشقری در وصف شاه اولیا، حضرت
علی علیه السلام، نشاندهنده ارادت و عقیدت خاص او به این مرد بزرگ تاریخ
اسلام است. چنانکه میگوید:
نیستم گر لایق طوف حرم چون حاجیان
گردش دور مزار شاه مردانم بس است.
تحقیق در این بُعد عشقری نیز مجال جداگانهیی میطلبد. اما در جاجایی از
شعرها، عشقری، عشق مجاز و زمینیاش را به گونههای مختلف توجیه کرده است:
کسی که میکند انکار عشق مجاز
به حیرتم که چهسان پی به بینشان ببرد
ص 45
و یا:
عشق مجاز راهنمای حقیقت است
گردی اگر به شوق به دور صنم خوش است
ص 28
و نیز گاهی از این عشقها خسته به نظر میرسد؛ خودش را خام توصیف میکند و
شوق پارساییها، هنگام پیری برایش دست میدهد و گاهی هم از تمام ذلت عشق
که بر سرش آمده بیخیال است:
ز خامی عشق نامیدم هوس را
ز نادانی هما گفتم مگس را
ص 8
وقت ناتوانیها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساییها
ص 9
هر ذلتی که بر سرم آید ز راه عشق
غمگین نمیشوم که در این افتخار ماست
ص 13
در آخر میخواهم بگویم که به هیچ صورت در صدد اثبات این مسأله نبودهام که
عشق را در شعرهای عشقری فقط و فقط زمینی و نازل بشناسم. بل خواستم یک بُعد
دیگر این صوفی رند را روشن بسازم و مطمینم که در میان این نوع آفرینشهایش
نیز بعضی از صور ازلی و جرقههای جاودانه گی هویداست. چنانکه عشقری هر چه
گفته است از صداقت و بیریایی، سرنخ داشته است و پاکبازانه با ریاکاران،
در جدال و مبارزه بوده و به گفته خودش عشق او را نگذاشته تا به چیزهای
دیگر فکر کند:
عشق اگر در کار و بار این جهانم میگذاشت
کُرة مهتاب رفتن پیش من نسوار بود
ص 56
سرچشمهها:
• دیوان صوفی عشقری
• کلیات شمس تبریزی
• بابک احمدی. «فصل دشواریهای تعریف هنر». حقیقت و زیبایی. سال ۱۳۸۶، صفحه ۷۸.
• هنر عشقورزیدن، ترجمه میترا میر شکار، تهران، نشر طاووس فرهنگ، چاپ دوم1387، ضمیمه مترجم
آیا تعداد پیامبران 124000 نفر بوده ؟چگونه در مدت 7000 سال این همه پیامبر آمده اند؟
آیا تعداد پیامبران 124000 نفر بوده ؟چگونه در مدت 7000 سال این همه پیامبر آمده اند؟
ارسال شده توسط مدیر در تاریخ 13. مهر 1390 - 18:34 راههای علم و آگاهی پیدا كردن نسبت به حقائق، مختلف است، بعضی مطالب با براهین و استدلالهای عقلی و برخی نیز با تجربه و مشاهده معلوم و ثابت میشوند؛ امّا نباید فراموش كرد كه تنها راه علم و آگاهی پیدا كردن به یك حقیقت، تعقّل و اندیشیدن و یا تجربه نیست. چه بسا مطالبی كه قابل تجربه نبوده و با براهین و ادله عقلی نیز ثابت نمیشوند همانند تاریخ و سرگذشت پیشینیان.به خوبی روشن است كه كسی از راه تجربه و یا تفكّر و اندیشیدن نمیتواند نسبت به تاریخ گذشته آگاهی پیدا كند در اینگونه موارد تنها راه كسب اطّلاعات و آگاهی، گوش سپردن به گفته تاریخ نگاران و یا كسانی است كه از گذشته به هر طریقی آگاهی دارند و راستگویی آنها مُبَرهن است.
مسأله تعداد انبیاء و همچنین تعداد امامان و اینكه چه كسانی پیامبر یا امام بودهاند. از جمله مواردی اند كه با حس، تجربه و عقل ثابت نمیشود.
البته اصل ضرورت بعثت انبیاء و امامت و مسائلی همچون لزوم عصمت انبیاء و امامان و همچنین نیازمندی جامعه بشری به انبیا و امامان متعدد، با ادلة عقلی ثابت میشوند، چنانکه علمای علم كلام این ادله را ذكر نمودهاند[1] و در روایات هم بر این ادله عقلی تأكید شده است و معصومین ـ علیهم السّلام ـ نیز در موارد متعدد به این ادله عقلی استدلال نمودهاند.[2]
امّا اینكه پیامبران و امامان چند نفر و چه كسانی بودهاند مسلّماً خارج از حوزة عقل و تجربه است. تنها راه آگاهی از این مسأله گوش سپردن به گفته های مورّخین و كتب تاریخی و یا گوش سپردن به كسانی است كه خداوند آگاهی و دانش این مطالب را به آنها ارزانی داشته است.
در مورد تعداد پیامبران،قرآن كریم،علاوه بر ذكر نام تعدادی از پیامبران بزرگ الهی،به این واقعیت هم اشاره می كند كه تعداد پیامبران،بیشتر از آن است كه نام آنها در قرآن آمده است، خداوند به این موضوع در آیه 78 سوره غافر اشاره كرده و می فرماید:
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَیكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیكَ؛ ما پیش از تو رسولانی فرستادیم؛ سرگذشت گروهی از آنان را برای تو بازگفته، و گروهی را برای تو بازگو نکردهایم» و همچنین در آیه 36 سوره نحل هم می فرماید:«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِی كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولا: ما در هر امتی رسولی برانگیختیم».
پس آنچه از قرآن بدست می آید این است كه پیامبران متعددی برای راهنمایی بشر از سوی خدا به پیامبری مبعوث شده اند.
بنابراین در قرآن كریم به تعداد دقیق پیامبران الهی اشاره ای نشده است، لذا باید برای یافتن پاسخ به این سوال كه تعداد پیامبران الهی،چند نفر بوده است،به روایات نقل شده از معصومین(علیهم السلام) مراجعه كنیم:
در بحار الانوار روایاتی نقل شده است که تعداد پیامبران را 124 هزار نفر ذکر کرده است . شماری از این روایات عبارت است از:
1 . حضرت رسول می فرماید: «خداوند 124 هزار پیامبر آفریده و من گرامی ترین آنان نزد خداوند هستم . . . و 124 هزار وصی آفریده که علی (ع) گرامی ترین آن ها نزد خداوند و بهترین ایشان است .»[3]
2 . امام زین العابدین (ع) فرمود: «هر کس دوست دارد 124 هزار پیامبر با او مصافحه کنند، امام حسین (ع) را در نیمه شعبان زیارت کند; چرا که ارواح پیامبران از خداوند برای زیارت حضرتش اذن می گیرند و به آنان اجازه داده می شود و پنج نفر از ایشان اولوالعزم هستند».[4]
3 . ابوذر (ره) از پیامبر خدا (ص) سؤال کرد: پیامبران چند نفرند؟ حضرت (ص) فرمود: «124 هزار پیامبر . . . .»[5]
4 . شیخ صدوق (ره) در کتاب اعتقادات می فرماید: «عقیده ما (شیعه امامیه) در تعداد انبیا این است که آنان 124 هزار نفرند و هر کدامشان وصی ای دارند .»[6]
مرحوم علامه طباطبائی در تفسیر «المیزان » ، بعد از ذکر روایت ابوذر (ره) در تعداد انبیا، می فرماید: «قسمت اول این حدیث که مشتمل بر تعداد پیامبران است، از مشهورات است که شیعه و سنی در کتبشان نقل کرده اند . صدوق در «خصال » و «امالی » از حضرت رضا (ع) از پیامبر خدا (ص) و از زید بن علی از اجدادش از امیرالمؤمنین (ع) و ابن قولویه در «کامل الزیارة » و سید در «اقبال » از امام سجاد (ع) و در «بصایر الدرجات » از امام باقر (ع) روایت کرده اند.[7]
بنابراین، منشا شهرت چنین تعدادی روایات یاد شده است.
اما در منابع موجود نام تعداد بسیار اندکی از پیامبران به چشم می خورد. شماری از علل این مساله عبارت است از:
1 . اکثر انبیا شریعت مستقل نداشتند و به شریعت پیامبر دیگر دعوت می کردند; مثل حضرت لوط در زمان حضرت ابراهیم. این پیامبران خودشان به طور مستقیم از خداوند وحی دریافت می کردند; ولی از سوی وی مامور به شریعت پیامبر دیگری بودند.
2 . بسیاری از انبیا معروف نبودند و براساس روایات، بر یک شهر یا روستا و یا حتی یک خانواده مبعوث شدند.
در مورد اینكه چگونه در این مدت 124000پیامبر آمده اند باید عرض كنم:
آنچه مسلم است این است که همه این انبیاء پشت سر هم نیامده اند بلکه بسیاری از آنها در یک زمان و در مناطق مختلف مشغول تبلیغ دین بوده اند.شاهد این ادعا آن است که طبق آیات قرآن کریم حضرت لوط و حضرت ابراهیم (علیهما السلام) در یک زمان بوده اند.
همچنین روایات مختلفی داریم که نشان می دهد چندین پیامبر در یک زمان مشغول به تبلیغ بوده اند. از جمله در روایات متعددى آمده است كه بیان می کند بنى اسرائیل در یك روز دو، یا سه ،یا چهار پیامبر و یا حتى هفتاد پیامبر را (در یك روز) به شهادت رسانیدند، بدون آن كه در آن روز بازار و كسب و تجارت خود را تعطیل كرده باشند..... فَكَانَتْ بَنُو إِسْرَائِیلَ تَقْتُلُ فِی الْیَوْمِ نَبِیَّیْنِ وَ ثَلَاثَةً وَ أَرْبَعَةً حَتَّى إِنَّهُ كَانَ یُقْتَلُ فِی الْیَوْمِ الْوَاحِدِ سَبْعُونَ نَبِیّاً وَ ... .[8]
[1]. ر.ک: مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقائد، ج2-1.
[2]. فیض كاشانی، ملامحسن، الوافی، اصفهان، چاپ مؤسسة امیر المؤمنین، ص 21، باب اضطرار الی الحجة، ح 1.
[3]. بحارالانوار، مجلسی، ج 11، ص 30.
[4]. همان، ص 58.
[5]. همان، ص 32.
[6]. همان، ص 28.
[7]. المیزان، ج 2، ص 144.
[8]. بحارالانوار، ج11، ص47.
حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله
|
|
- ولادت
- شجرهنامه پیامبر
- سرپرست پیامبر
- دوران نوجوانی
- همسران و فرزندان
- علی در دامن پیامبر
- بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله
- دعوت سرّی به اسلام
- دعوت نزدیکان خود به اسلام
- دعوت همگانی
- هجرت به حبشه
- مرگ خدیجه و ابو طالب
- دعوت از مردم طائف
- پیمان عقبه
- هجرت پیامبر به مدینه
- غزوهها
- وقایع سال ششم هجرت
- حوادث سال هفتم هجرت
- حوادث سال هشتم هجرت
- حوادث سال نهم هجرت
- حوادث سال دهم هجرت
ولادت
حضرت محمد صلی الله علیه و آله در سال عام الفیل (570 میلادی) در ماه ربیع الاول دیده به جهان گشود. مورخان و دانشمندان شیعی ولادت رسول گرامی اسلام را در صبح جمعه روز هفدهم ربیع الاول و اکثر علمای اهل سنت ، دوازدهم همان ماه می دانند .شجرهنامه پیامبر
پدر بزرگوار رسول خدا عبدالله ،پسر عبدالمطلب ،و مادر ارجمندش آمنه دختر وهب است. اجداد او عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان، همگی موحد و از مردان نیک روزگار خویش بودهاند.سرپرست پیامبر
حضرت محمد صلی الله علیه و آله، هنوز به دنیا نیامده بود (یا در گهواره بود) که پدرش در بازگشت از شام «سوریه» در مدینه درگذشت. از آن پس سرپرستی کودک به عبدالمطلب، بزرگ خاندان قریش ،رسید و او نیز کودک را به دایهای به نام حلیمه از قبیله بنیسعد سپرد.حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم پنج سال در قبیله بنیسعد نزد حلیمه بود و پس از آن به دامان خانواده خویش بازگشت. پس از مدتی، آمنه برای زیارت قبر همسر خویش، عبدالله، و دیدار خویشاوندان راهی مدینه شد. او در این سفر فرزند خود را نیز همراه برد، یک ماه در شهر مدینه درنگ کرد و هنگام بازگشت در محلی به نام« ابواء» از دنیا رفت.
عبدالمطلب پس از درگذشت آمنه، بیش از پیش از محمد محافظت میکرد؛ هر گاه در کنار کعبه با سران قریش و پسران خویش مینشست، همین که چشمش به محمد می افتاد او را در کنار خود مینشاند و میگفت:« به خدا سوگند، او دارای منزلتی بزرگ خواهد بود.»
در هشتمین بهار زندگی حضرت محمد صلی الله علیه و آله، عبدالمطلب نیز درگذشت و بنا به سفارش او ابوطالب سرپرستی حضرت وی را به عهده گرفت.
ابوطالب که مردی با ایمان، موحد و نیز از شخصیتهای برجسته قریش بود، در نگهبانی و دفاع از پیامبر از هیچ کوششی فرو گذار نکرد و در سالی که محمد دوازده ساله شد، او را همراه خود به سفر سالیانه خود برای تجارت به شام «سوریه» برد.
دراین سفر، کاروان قریش در مسیر خود در محلی به نام بصری توقف نمود. بحیرا، راهب مسیحی، که دراین مکان اقامت داشت، محمد را دید وخبر از آینده او و دین جهانگستر او داد.
دوران نوجوانی
پیامبر صلی الله علیه و آله در بیست (یا پانزده ) سالگی همراه عموهای خود در چهارمین جنگ از جنگهای فجار شرکت کرد. این نبرد بین طایفه قریش و قبیله قبیله هوازن واقع شد. رسول خدا فرموده است: « من در این جنگ به عموهایم تیر میدادم تا آنان پرتاب کنند.»پس از پایان نبرد فجار، پیمانی به نام «حلف الفضول» بین طایفههایی از قریش بسته شد که بر اساس آن میبایست برای یاری هر مظلومی در مکه و باز گرفتن حق او از ستمکار، متحد شوند و اجازه ندهند در مکه بر کسی ستم رود. رسول خدا بیست ساله بود که در خانه عبدالله بن جدعان در این پیمان شرکت کرد و با قریشیان همپیمان گردید تا یاور ستمدیدگان باشد.
آن حضرت سالها پس از حلف الفضول (پس از بعثت و هجرت ) در زمان بسط اسلام فرمود: « در سرای عبدالله بن جدعان در پیمانی شرکت کردم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت میشدم اجابت میکردم و اسلام جز استحکام، چیزی بر آن نیفزوده است. »
حضرت محمد در سن 35 سالگی با تدبیر خود در نصب حجرالاسود (در ماجرای تجدید بنای کعبه) مانع جنگ و نزاع بین طواپف قریش گردید.
آوازه امانتداری و راستگفتاری محمد صلی الله علیه و آله باعث شد تا خدیجه، دختر خویلد، زن برجسته و ثروتمند قریش که برای تجارت، از مردان یاری میگرفت او را به همکاری دعوت نماید و آن حضرت را در قالب قراردادی برای تجارت عازم شام «سوریه» کند.
رسول اکرم پس از بازگشت، سود فراوانی را که به دست آورده بود به خدیجه سپرد. خدیجه که شیفتهی حسن خلق و صفات برجسته او شده بود، به آن حضرت پیشنهاد ازدواج داد که مورد پذیرش او قرار گرفت. ازدواج رسول خدا صلی الله علیه و آله با خدیجه دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت او از شام «سوریه» بوده است. سن خدیجه را هنگام ازدواج با پیامبر از 25 تا 40 ، متفاوت، نقل کردهاند.
همسران و فرزندان
خدیجه اولین همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود و تا زمانی که زنده بود رسول خدا همسر دیگری اختیار نکرد.پیامبر از خدیجه دارای سه پسر و چهار دختر شد: قاسم (که کنیه پیامبر صلی الله علیه و آله به همین خاطر ابوالقاسم است)، عبدالله ، طاهر، رقیه ، ام الکلثوم ، زینب و فاطمه سلام الله علیها .
پیامبر از دیگر همسران خود فرزندی نداشت جز از ماریه قبطیه که صاحب پسری به نام ابراهیم گردید.
علی در دامن پیامبر
حضرت محمد برای کمک به عمویش، ابوطالب، که در تنگدستی قرار گرفته بود، فرزند او علی را همراه برد و تحت سرپرستی خود قرار داد و عباس ،عموی پیامبر، هم فرزند دیگر ابوطالب، جعفر، را به همراه برد. آنگاه رسول خدا فرمود: « من همان را برگزیدم که خدا او را برای من برگزیده است.»بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله
پیامبر اکرم هر سال مدتی را در غار حرا به اعتکاف مینشست. در این مدت که دور از مردم، تنها به عبادت خداوند می پرداخت کسی جز علی علیه السلام او را نمیدید.
پس از پایان اعتکاف به مکه باز میگشت، گرد خانه خدا طواف میکرد و سپس به خانه میرفت.
محمد صلی الله علیه و آله در بامداد بیست و هفتم ماه رجب سیزده سال قبل از هجرت، در غار حراء با نزول جبرئیل (فرشته وحی) و تلاوت آیات ابتدای سوره علق از جانب خداوند به پیامبری مبعوث گردید.پیامبر پس از نزول وحی از حرا پاپین آمد و به سوی خانه خدیجه رهسپار شد. اولین بانویی که به محمد صلی الله علیه و آله ایمان آورد و رسالت او را تصدیق کرد همسرش خدیجه و اولین مرد، علی علیه السلام بود؛ چنانکه خودش در نهج البلاغه میگوید:«
در آن زمان، اسلام درخانهای نیامده بود مگر خانهی رسول خدا و خدیجه، و من سوم ایشان بودم. نور وحی و رسالت را میدیدم و بوی نبوّت را استشمام می کردم. . .»
ّ
دعوت سرّی به اسلام
پیامبر اسلام سه سال تمام به دعوت سری پرداخت و عدهای مخفیانه به آیین اسلام گرویدند. برخی از این افراد عبارتند از:
زید بن حارثه، زبیر بن عوام، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، طلحه بن عبیدالله، ابو عبیده جراح، ابو مسلمه، ارقم بن ابی الارقم، خباب بن الارت، ابوبکر بن ابی قحافه.
دعوت نزدیکان خود به اسلام
پس از سه سال دعوت مخفیانه، از جانب خداوند، آیه « و انذر عشیرتک الاقربین» (خویشاوندان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسان) ـ سوره شعراء/ 214ـ بر آن حضرت نازل شد.رسول خدا نزدیکانش از خاندان حضرت عبدالمطلب علیه السلام را به منزلش خود دعوت نمود و پس از پذیرایی از آنان، رسالت خود را اعلام فرمود ولی با انکار ابولهب مواجه شد و همه متفرق شدند.
پیامبر بار دیگرآنها را گرد آورد و علی علیه السلام خوراکی برایشان فراهم ساخت. آنگاه رسول خدا شروع به سخن نمود و آنان را به رسالت خویش از طرف خدا آگاه ساخت و فرمود: «کدامیک از شما در راه اسلام مرا کمک میدهد تا برادر من و وصی من و خلیفه من در میان شما باشد؟» هیچ کدام سخن نگفتند جز علی علیه السلام که از همه کمسالتر بود. علی گفت: «یا رسول الله! من تو را در این کار یاری میدهم.»
این ماجرا تا سه بار تکرار شد.
سپس رسول خدا فرمود: « این (علی علیه السلام)، برادر و وصی و خلیفه من در میان شماست. پس از او بشنوید و فرمانش را پیروی کنید. جمعیت به پا خاستند و خندیدند و به ابوطالب گفتند: «تو را امر کرد که حرف پسرت را گوش کنی و او را اطاعت کنی.»
از همین زمان بود که قریش، آشکارا به دشمنی با رسول خدا پرداخت.
دعوت همگانی
در مرحله دوم از دعوت پیامبر، فرمان وحی رسید که:« فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین.» (پس آنچه را بدان مأموری، آشکار کن و از مشرکان دوری جوی که ما شرّ مسخره کنندگان را از تو برطرف خواهیم کرد) ـ سوره حجر، آیه 94 - 95.در پی این فرمان پیامبر، رسالت خود و دعوت به اسلام را علنی نمود.

مردم قریش او را مسخره کردند و مورد آزار و اذیّت قرار دادند. بهویژه به این دلیل که وی به صراحت از بتان و آیین و روشهای ضدانسانی آنان انتقاد میکرد. ابوطالب در این دوران علیرغم مخالفتها و دشمنیهای قریش ایستادگی کرد و از برادرزاده خود، محمد صلی الله علیه و آله، نگاهبانی نمود.
هجرت به حبشه
بهتدریج نام رسول خدا و دین اسلام به اطراف مکه و نواحی گوناگون عربستان کشیده میشد. انتشار روزافزون اسلام، افکار قریش را پریشان کرد و آنها را به فکر چاره انداخت تا از هر راه ممکن، این نور مقدس را خاموش کنند. بارها برای شکایت از پیامبر، نزد ابو طالب، بزرگ قریش، آمدند و زبان به گله و تهدید گشودند؛ لیکن ابوطالب از حمایت پیامبر قدمی عقب ننشست و لحظه ای از دفاع او فروگذار ننمود. بارها سعی کردند پیامبر را با ثروت و قدرت تطمیع کنند ولی ناکام ماندند. پس از این ناامیدی، بر دشمنی و آزار رسول خدا افزودند. بهخصوص یاران آن حضرت مانند بلال حبشی ، عمار یاسر و همسرش، عبدالله بن مسعود و .... را تحت شدیدترین شکنجهها قرار دادند. این فشارها چنان شدت گرفت که گروهی از اصحاب به نزد پیامبر آمدند و درباره مهاجرت از مکه کسب تکلیف کردند. پیامبر فرمود:« اگر به حبشه سفر کنید، بسیار برای شما سودمند خواهد بود.» و و به این ترتیب به تعدادی از یاران خود اجازه مهاجرت به حبشه را صادر فرمود. آنها به سرپرستی جعفر بن ابیطالب در گروهی متشکل از هشتاد و سه مرد و هیجده زن، رهسپار حبشه شدند.
قریش برای مقابله با پیامبر و مسلمانان از راههای مختلفی وارد شد که برخی از آنها و حوادث این دوران عبارتند از:
اقدام جهت بازگرداندن مهاجرین از حبشه که با عدم موافقت پادشاه حبشه با اخراج مهاجرین روبهرو شد.
مراجعت گروه اولیّه مهاجرین به سبب انتشار خبری دروغین
ورود گروه تحقیق مسیحیان حبشه به مکه
سفر گروهی از مشرکین به مدینه برای ملاقات با یهودیان
تهمت های ناروا به پیامبراسلام
اندیشه مقابله با قرآن
تحریم شنیدن آیات قرآن
جلوگیری از اسلام آوردن افراد
و محاصره اقتصادی که در اثر آن پیامبر و مسلمانها مجبور شدند از مکه خارج شوند و مدت سه سال را در تنگنای شدید در درّه ای بهنام شعب ابوطالب بگذرانند.
این ماجرا شش سال پس از بعثت رسول خدا در اولین شب ماه محرم سال هفتم واقع شد. رسول خدا و همه بنی هاشم و بنی مطلب سه سال ( تا نیمه رجب سال دهم) در شعب ابی طالب گرفتار بودند.
مرگ خدیجه و ابو طالب
در رمضان سال دهم بعثت (دو ماه پس از خروج بنی هاشم از شعب و سه سال پیش از هجرت)، ابوطالب و خدیجه به فاصله سه روز از یکدیگر از دنیارفتند؛ ابتدا خدیجه در سن 65 سالگی و سپس ابوطالب در سن هشتاد و چند سالگی با مرگ خود، رسول خدا را داغدار کردند. آن دو در حجون مکه به خاک سپرده شدند.دعوت از مردم طائف
سفر رسول خدا به طائف برای دعوت مردم به اسلام و واقعه معراج از حوادث مهم این دوران است.حضرت محمد صلی الله علیه و آله پس از آن که از طرف خداوند مامور شد دعوت خود را آشکار کند (در سال چهارم بعثت) ده سال پی در پی با قبائل گوناگون عرب تماس گرفت و آنان را به دین اسلام دعوت کرد. به آنان می فرمود: «بگوئید لا اله الا الله تا رستگار گردید.» ولی آنان از پذیرش دعوت پیامبر سر باز میزدند.
مشرکان با آن
http://sirat-e-mustaqeem.com/namaz-e-hanafi_book-4990.html
عبرت از تاریخ
بنام خدا
این قسمت رو به تازگی راه اندازی کرده ایم
برای عبرت انسان
سرگذشت های پند آموزی را که به چشم دیده اید ، بیان کنید
شاید تاثیر کوچکی در جامعه داشته باشید ، شاید هم تاثیری بزرگ
مردی که خیانت و ظلم کرد
آقای م . ب این داستان حدود سال ۱۳۴۵ شروع شد – به زن اول خیانت کرد و زن دوم رو گرفت – زن دوم که خودش مجرم بود چون وارد زندگی زن دیگری شده بود سال ها از اون مشروبخور تریاکی کتک خورد و اموالش رو هم بالا کشید و طلاقش داد و زن سوم رو گرفت از زن سوم سه فرزند پسر آورد – چون پدر الواط بود ، پسر ها بدون تربیت بزرگ شدند تا حدود سال ۷۵ بود که م . ب سکته قلبی کرد و در سراشیبی بیماری افتاد یکسال بعد سکته دوم رو کرد و زمین گیر شد – پسر ها اولش با زبون خوش کم کم اموالش رو ازش گرفتند و بنام خود کردند – آخرین آپارتمانش رو اما با زور ازش گرفتند - م . ب که زمین گیر بود و زیر دست اون ها افتاده بود و راه دیگه ای نداشت ، آخرین اموالش رو بنام پسر های بد دهنش کرد – و پس از اون که دیگه مالی نداشت دیگه با لحن بد باهاش صحبت میکردند کار بجایی رسید که میزدنش و آخرش هم بردن انداختنش جلوی در کهریزک و فرار کردند – الان هم زنده است ولی بجایی رسیده که پوشکش میکنند در کهریزک فرصت خوبی داره که به گذشته اش فکر کنه
شکارچی که میدونست آهو دو بچه تو شکم داره ولی کشتش
تابستان ۱۳۸۴ دوستش اصرار کرد که این آهو رو نزن به اصطلاح شکارچی ها تو دلی داره اما توجهی نکرد و گفت تو دلیش رو هم میخوریم ، بعد از شکار که شکمش رو پاره کردند دو جنین در شکمش بود که اونا هم مردند . فردای اون روز با خانواده اش به سفر رفت توی اتوبان تهران قم ماشینش خراب شد کنار ماشین وایساده بود و نگاهش به موتور ماشین بود که ناگهان یک پژو ۴۰۵ کوبید روی ترمز اما آن چنان خورد بهش که ده متر پرت شد توی اتوبان و بعد دو سه تا ماشین از روش رد شدند و خوردند به هم دیگه ، تصادف وحشتناکی وسط اتوبان شد و جنازه اش تکه تکه مثل اون آهوی مادر روی زمین افتاد
راز خوشبختی بشر

بـاورت مـیـشـه انسان
داری راز خوشبختی رو میخونی
چیزی که هـمه آرزوش رو دارنـد
بدون شک اولین پاسخ خدا به معمای راز خوشبختی بشر
در افسانه ای قدیمی که حامل پیام مـهـم خداست ، پنهان شده است
هـنـوز در دنیای مدرن وقـتی فرزندان آدم به میوه ممنوعه اطرافـشان نزدیک می شوند ، مجازاتی از همون جنـس مجازات پدر ، اون ها رو از کرده خود پشیمان می کـنـه
ـــ از مـقـام خـود فـرود مـیـان ـــ شرایط زندگیشون سخت تر میشه
ـــ لباس عزت از تنشون در میاد ( ملزومات یک زندگی آبرومندانه از اونا گرفته میشه )
مـنـظـور از مـیـوه مـمـنـوعـه جـنـس مـخـالـف نـیـسـت
میوه ممنوعه می تـونه هـر چـیـزی بـاشـه – اگـه بـه نـدای قـلـبـت گـوش بـدی ، خودت مـیـدونی از بـیـن همه میوه های اطرافت ، کدوم یکـی میوه ممنوعه اســت
شایـد حق یک انسان شکستن یک دل شاید هم چشم داشتن به داشته های کسی یا افکار و کرداری که . . . . . خودت کاملا میدونی
در همه اون ها یک چیز مشترکه ” لذت “ مثل خوردن یک میوه خوش طعم
پاسخ دوم : راز سعادت ، موفقیت و خوشبختی انسان
هـمـونـطـور که صدای ما به کوه مـی خـوره ( پژواک ) و بـه سـمـت خودمـون ( برمی گرده) ایـن جـهـان طوری آفـریـده شـده کـه اثـرات کردار مـا در آیـنـده بـه سـمـت خـودمـون ( بـر می گـرده ) در کنجکاوی هایم دیـدم آدمـهـای بـدبـخـت کـسـانـی بـودنـد کـه تـو زنـدگـیـشـون حـداقـل یـک دل رو شـکـسـتـه بـودنـد و اغـلـب بـیـشـتـر از یک دل
( بـر می گـرده ) پاسـخ دوم معـمای راز خوشبختی انسان بود
غـم را خـدا نـیـافـریـد ، انـسـان آفـریـد
خـوش بـخـتـی تـنـهـا پـیـشـنـهـاد خـدا بـه انـسـان بـود
امـا انـسـان ها ، زشـتـی هـا را خـلـق کـردند
و امـروز پـژواک گـذشـتـه خـویـش را مـلاقـات مـی کـنـنـد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
“ نـتـایـج بـررسـی صـدهـا سـرگذشت در ایـنـتـرنـت و جـامعـه ”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی تعریف خوشبختی اینهاست
لــذت – آرامش خاطر – سلامتی – پول – آبرو – اطرافیان خوب همسر خوب - فرزند خوب و خیلی چیزای دیگه ، وقـتـی طـغـیـان و ظـلـم مـیـکـنـی ، روزگار هـمـه یا قـسـمـتـی از ایـن نـقـاط ضعـفـت رو از تـو می گـیره ، بـلکـه فـروکـش کـنـی ، سرت بـه سنگ بخـوره ومجـبـور بـشی به کردارت فکـر کـنـی بلکه اصلاح بـشـی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بت های قلبت رو بشکن تا زندگیت متحول بشه
بت هر چـیـزی اسـت که به جای خـدا اون رو در مـدیـریـت دنـیـا موثر بدونی و لـحـظـه ای بـه اشـتـبـاه فکـر مـیـکـنـی کـاری از دسـتـش بـر مـیـاد و جـای خـدا قـرارش مـیـدی
داسـتان دختر فقیری که سوار بنز آخرین مدل مردی پولدار شـد حتما بخون
خوندن این مطلب زندگیتون رو متحول می کنه – البته اگر دنبال تحول باشین
بخاطر اهمیت بسیارش اونو در یک صفحه جداگانه گذاشتم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاسخ نهایی به معـمای دیرینه جبر و اختیار
درسـتـه ، مـدیـریـت فـرمـول هـای پـیـچـیـده و تـصـمـیـمات عـالـم بـدسـت خـداسـت - شایـد ایـن جبر بـاشـه ، امـا بـر سـر دو راهی های مـهـم زنـدگـیـت ، یا هـمـون آزمایـشـات سرنوشت سـاز ، اختیار کامل به تو داده می شـه
تا ارزش واقـعــی تـو رو خـودت مـشـخـص کـنـی
اگر در آزمایشاتی که ارزشت رو تعیین میکنند ، نشون دادی که بی ارزشی
دیگه نباید توقع زیادی از تقدیر داشته باشی - این قانون خداست
برای مثال آدم به میوه ممنوعه نزدیک شد و سقوط کرد
یوسف از آن فرار کرد و عزیز مصر شد
در لحظه آزمایش هر دو ، جبری در کار نبود - همه اش اختیار کامل بود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زن ، زخـم کـهـنـه تـاریـخ
زن ، بـرگه امـتحان خدا
.در آزمـون زنـدگی مـرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواننده های جنسی
خوانـنـده هـای زن ، از احساسات و عـواطـفـی که شـدیـدا نـیـاز دارنـد مـی
خـونـنـد و بـالـعـکــس خـوانـنـده هـای مرد ، از انـدام هوس انگـیـز و
جـسـم و . . . زن ها مـیـخـونـنـد
هـرکـسـی مـحـتـویـات افکـارش رو نـا خـود آگـاه آشکـار مـیـکـنـه و از دل بـه زبـون مـیـاره
وقـتـی خیلی از هـنـرمـنـدامـون افکـار شهوانی و جنسـی دارنـد
پـس کـی الگـوی جـوونها مـون بـاشـه ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رابـطـه بـا مـتـاهـل
کـه مـتـاسـفـانـه در ایـنـتـر نـت و جـامـعـه بـسـیـار شـیـوع یـافـتـه
دنیای تو جبر نیست ، اختیاره ولی اگر ظلم کـردی ، مجازاتت جبر و بـه اجباره ، یادت نره که خلیفه خدا بر زمینی و اولین زمـیـن بـرای روح تـو ، هـمـیـن جـسـدی اسـت کـه در اون قرار داده شدی و بـایـد بـر این جسد یا جسم یا زمین اول ، غالب بشی و حکـم رانـی کـنـی و تـسـلـیـمـش نـشـی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دعا کن – دستور نده
نگـو خـدایـا ایـن کـار رو بـکــن ، اون کـار رو نـکــن بـهـتـره کـه تصمیمات عـالـم رو ، پـاک تـریـن وجـود عـالـم بگیره – نـه تــو - تـو فـقـط بـایـد نـیازت رو بگی مثلا اگر کـسی رو برای ازدواج میخوای ، نگو خدایـا ما رو بـه هم بـرسـون - بـهـتـره بگـی خـدایـا مـن بـه لـطـف تـو مـحـتـاجـم اما در نهایت هـر چی تـو صـلاح مـیـدونـی اون بـهـتـره چـون تـو از بالا می بـیـنـی و از بـاطـن هـمه چـیـز بـا خـبـری
در دعاهات از جـمـلات دسـتـوری و امـری اسـتـفـاده نکـن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات رکیک ؟ دیگه بزرگ شدی
چـون جـان و روح خـدا در تـن تـوسـت ، پـس کـرامـت داری و بـا ارزشـی ، کـلـمـات رکـیـک در شـان اشرف مخلوقات و جـانـشـیـن خـدا نـیـسـت – بـه ارزش هـای والای خـودت پـی بـبـر – حـتـی اگـه بـی پـولـی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فرقی نمی کنه هیتلر ، زلـزلـه یـا سـیـل
ظـهـور هـیـتـلـر برای عذاب مردم جهان تصادفی واتفاقی نبود ، هیتلر تـجـلـی ستم و طغیان مردم خـود بـود ، هیتلر همان مامور جـهـنـم که گـنـه کاران رو عذاب می کـنـه ، مـتـجـلی شــد و بـه مـنـصـه ظهور رسـیـد هـیـتـلـر پـاسـخ روزگـار بـه زشـتـکــاری مـردم جـهـان بــود ، خالق هیتلر کـسـانـی بـودنـد ، کـه هیتلر آنــان را عـذاب کـرد – حـاکـم ظـالـم هـر قـوم ، تـجـلـی زشتکاری مـردمی است ، که بـر آن هـا حـکومـت مـی کـــنــد ، هـمـانـطـور کـه زلـزلـه و سـیـل تـجــلـی کـردار مـردم آن شـهـرهـسـتـنـد و خـدا ظـالـم نـیـسـت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجله های موفقیت
میگن دنـیای تـو هـمـونـیـه که فکر مـیکـنی و تـو با فکـرت مـیـتـونـی دنـیـات رو عـوض کـنی یک تـبـصره اضافـه کـن بگـو شـایـد ـــ بـشـرطـی کـه دل شکـسـتـه ای پـشـت سـرت نـبـاشـه
چـون اگـه تــو بـخـوای بـا فکـرت دنـیـات رو عـوض کـنی و بـالا بـری و خـدا بـخـواد بـخـاطـر دل هـایـی کـه شـکـسـتـی پـایـیـن بـیـای ، مطمئنا خـدا پـیـروز مـیـشـه برای پولدار شدن ابــتــدا خدا رو به این نتیجه برسون که لیاقت رسیدن به موفقیت رو داری - یه فکری هم برای دل هایی که شکستی بکـن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مولانا میگه
آب کم جو تشنگی آور بدست – تا بجوشـد آب T از بالا و پـسـت
به جای اینکه دربه در دنبال خوشبختی باشی ، ارزش درونت رو اونقدربالا بـبـر که خوشبختی خودش به سمت تو دوان دوان بیاد - منظورازخوشبختی پول نیست بن لادن هم پولدار ، اما گمراه و بدبخت بود
درجات خوشبختی : لذت ، آرامش خاطر، سلامتی ، آبرو ، پول ،همسر و فرزند خوب و . . . . . ضمنا این گفته خدا : خداوند از آسمـان آبی نـازل کـرد که در هـر رودی بقـدر وسعـتـش جـاری شـد – براحتی از معـنی و پـیـامـش نگـذر البته شـایـد آب در اینجا بـیـشـتر معـنی حکمت بـده
شـایـد هـم مـنـظـورش ایـنـه کـه هـر کی خوش قلب تـره ، خوشبخت تـره ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کـی بـیـش تـر مـی دونـه ؟
وقتی می بینی یک کودک به شدید ترین وجه در زلزله یا سیل عـذاب می بینه شاید اولین چیزی که به ذهنت برسه اینه که خدا ظالمه اینو از ضعـف دیـد گـاه آدمــا بـدون – چـون انـسـان دو بـعـدیـه یـعـنـی از روح و جـسـم تـشـکـیـل شـده تـو با دیـد محدودت داری یک جـسـم چهار سـالـه رو می بـیـنـی اما خدا جسم و روحش رو با هـم می بـیـنـه شاید روحی که در اون جسم چهار ساله است ، خیلی مسن تر از اون جسمی باشه که تو به ظاهر می بینی شـایـد هـم ایـن اشـتـبـاه بـاشـه – ولـی هزار تـا شـایـد و امکـان دیـگـه مـمـکـنـه وجـود داشـتـه بـاشـه بنا براین به ندای قلبت گوش بده و بگو ، خدا ستمگر نـیـسـت و صبر میکنم تا پس از مرگ که حقایق آشکار شد جواب و حـقـیـقـتـش رو دریـابـم
والبته سریعا به کمک اون بچه بشتاب که حالا برای توآزمایش بزرگ زندگیته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هـرگـز نگـو تـو هـر دو دنـیـا بـدبـخـتـیـم
چون اگـه از هـمـیـن ثـانـیـه بـخـوای مـیـتـونی هـر دو دنـیـا رو بدست بیاری
بـاز آ بـاز آ هـر آنچه هستی باز آ - گـر کافـر و گـبـر و بـت پـرستـی بـاز آ
این درگـه مـا درگـه نـومـیـدی نـیـست - صـد بـار اگر تـوبه شکستـی باز آ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خرافات و فال گیری
بـرای مـثـال دانشمندان ناسا نه اسـفـنـد دود مـیـکـنـن نـه بـه نحسی سیزده اعـتـقـاد دارنـد و نـه عطسه رو نـشـانـه مـیـدونـنـد ، اما بـعـضـی عـقـب افـتـاده های جهان سوم فـعـلا تـصـمـیـم نـدارنـد ازخرافات دسـت بردارند و این عـقـب ماندگی اسـفـبـار خـبـر خـوشـی بـرای کـشـورهای پـیـشـرفـتـه اسـت
اگـه بـه قـدرت خـدا اعـتـقـاد داری توی این دنیا فقط یک عذاب دهنده هست که روزگارت رو سیاه می کنه و از دستش همیشه در رنج و سختی هستی اون هم بازگشت اعمال خودته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اشـتـبـاهـت رو توجیه نکـن
بـا توجیه یک گناه بزرگ مسئولیت از تو ساقط نمیشه و تا ابد مسئول کردار بـد خود هستی ، سعـی کـن گــاهــی بـر عـلیه خـودت رای بـدی یـعـنـی بـر عـلـیـه هـوسـهـا و مـنـافـع نـا مـشـروعـت الـبـتـه سـخـتـه ، ولـی ایـن از صفات آدم های بـزرگـه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هدفت از خدا پرستی چیه ؟
یک اسکناس دویست تومنی مـیدی به فـقـیـر و انتظار داری یک ملیارد تومن بلا از سرت دفـع بشه این که هنر نیست بر فرض داری پول بیمه خودتو میدی بیمه کردن خودت که کار خیر نیست اگه راست میگی بدون داشتن انتظار به فقیر کمک کن و آرزو کن مشکلاتش حل بشه ایـثـار کـن یا ایـنـکه با خـدا آشـتـی مـیـکـنـی بـه ایـن شـرط کـه پـولـدارت کـنـه و اگـه پـولـدار نـشـدی بـاز قـهـر مـیـکـنـی - خـدا رو بـه خـاطـر پاک بـودنـش پرستش کـن حـتـی اگـر گناه کردی و خـدا مجـازاتـت کـرد تـا رشـد کـنـی نـبـایـد پـرسـتـش خـدا رو قـطـع کـنـی
خدا رو به خـاطـر پـاکـی و زیـبـائـیـهـاش بـپـرسـت نـه بـرای مـنـافـعـت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخشش خدا تقدیرت رو عوض میکـنه
با این روش واقـعـی و کـار آمـد تـصـمـیـم خـدا رو تـغـیـیـر بــده با درخـواسـت بـخـشـش و پـاک شـدن عـمـلکـرد سـیـاهـت از مـحـاسـبـات خــدا ، فـرمـول هـای خدا در مـدیـریـت دنـیـا و الـبـتـه سـرنـوشـتـت رو تـغـیـیـر بـده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و آخر این که
در برابر مخلوقات زنده خدا ( انسان – حـیـوان – گیاه ) احساس مسـئـولیت کن و اگه میـتـونی پشت و پناهـشون باش و بدون که همه اونها شدیدا تشنه محبت تو هستند
کودک آزاری
کودک آزاری
بنام پاک خدا
کودک آزاری
و لزوم حمایت از کودکان
کـاش لـولـوی بــد فـقـط تـو قـصـه هـا بـود
بسیاری از تصاویر کودک آزاری آنقدر متاثر کننده بودند که حذف شدند
صدای ناله کودک همسایه را جدی بگیرید
کودک آزاری
حتی زدن یک سیلی در صورت کودک از مصادیق کودک آزاری محسوب میشود
توهین ، تحقیر ، ترساندن ، داد کشیدن ، آزار عاطفی
بهره کشی کاری ، حتی کار در خانه چه رسد به محل کار
همگی به نوعی کودک آزاری محسوب میشوند .
خشونت جسمی ، خشونت جنسی ، خشونت عاطفی ، آزار و اذیت کودکان
نمونه های بارز کودک آزاری هستند .
حتی غفلـت پدر و مادر از کودک از مصادیق کودک آزاری است
غفلت از تغذیه ، غفلت در بهداشت ، سردی و گرمی بدن کودک
و امثال آن مصادیق بارز کودک آزاری هستند .
دانلود پیمان نامه حقوق کودک مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد
انواع کودک آزاری
مشکل کودکان فقط آزار جسمی نیست
بسیاری از کودکان در خیابان ها توسط باند های تشکیل شده از چند معتاد دزدیده میشوند ، معتاد ها کودک را چند روز در شکنجه و آزار و تهدید های روانی قرار میدهند سپس از او می خواهند که گدایی کند - حتی روش های گدایی و ایجاد حس ترحم در مردم را به او آموزش میدهند ، کودک را بشدت از پلیس می ترسانند تا جایی که کودک پلیس را دشمن اصلی خود میداند – سپس مرحله بهره کشی شروع میشود روز ها بهره کشی گدایی و شب ها بهره کشی جنسی
کودک آزاری
از حقوق کودکان پشتیبانی کنید کمترین کاری که میتوانید بکنید اطلاع رسانی در مورد کودک آزاری است
چرا که هنوز شش هزار سال پس از آغاز شهر نشینی در ایران ، هنوز خیلی از ایرانیان با کلی ادعاهای متکبرانه نسبت به پیشینه خود ، حقوق کودک را نادیده می انگارند.
عالی ترین هدف خلقت
عالی ترین هدف خلقت
این بزرگترین هدف اومدن توست به این دنیا
باید بتونی بعد از مرگت لایق ملاقات خدا بشی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفرین دامـن خـودت رو مـیگـیـره - نفرت و کینه
وقـتـی کــسـی رو نفرین مـی کـنی - شـایـد داری خـودت رو نفرین مـی کـنی
از خدا عـاجـزانـه مـیـخـوای خطاهای خـودت رو بـبـخـشـه و بـه هـیـچ وجـه عـذابــت نکــنـه
امـا خودت بـنـده هاش رو لعـنت می کـنی و عـلاقـه داری بخاطر اشتباهشون به شـدت عـذاب شوند
اگـه بـنـده هـای خـطـاکـار خـدا رو نـفـریـن کـنـی
بـا خـطـاهـای خـودت بـا هـمـیـن خـشـونـت بـرخـورد مـیـشـه
و اگـر بـبـخـشـی خـدا رو بـخـشـنـده تـر خـواهـی یـافـت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آدمک های اطـرافـت رو خـودت خلق مـی کـنـی
کردار ناپـسند تـو ، وقـتـی بـسـوی تـو بـاز می گـردنـد
گـاهـی در رفتار اطـرافـیـانـت نـمـود پـیـدا می کـنـنـد
یـعـنـی در شـخـصـیـت اون هـا مـتـجـلـی مـیـشـونـد
یکـدفـعـه خـدمـتکـار مـنـزلـت تـبـدیـل بـه یک خـون آشـام مـیـشـه و مـثـل مـامـور جهـنـم
کـه مـامـوریـت خـاصـی داره بــا چـاقـو بـه جـونـت می افـتـه
یـا هـمـسـایـه ات در یک اتـفـاق سـاده - دشـمـنـت مـیـشـه و مـثـل مـامـور جـهـنـم
کـه مـامـوریـت خـاصی داره یک عـمـر آزارت مـیـده
یـا یک هـمـسـر بـی اخـلاق وارد زنـدگـیـت مـیـشـه و روزگارت رو سـیـاه مـیـکـنـه
آگـاه بـاش خالـق رفـتـار آدمک هـای اطـرافـت
کـسـی نـیـسـت جـز کردار خـودت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پـشـت پـرده دنیا کـیـه ؟
مـیـتـونـی بگی سیل خونه اش رو ویران کـرد - یـا بگی خـدا بـوسـیـلـه سیل خونه اش رو ویران کرد
مـیـتـونـی بگـی کائنات از طـرف انـتـقـام گـرفـت یـا بگی خـدا بـوسـیـلـه کائنات ازش انتقام گرفـت
چـون کـائـنـات هـم مـخـلـوق و ابـزار خـداسـت
مـیـتـونـی بگـی فـلان اتـفـاق بـدادش رسـیـد - مـیـتـونـی بگی خـدا بـوسـیـلـه فـلان اتـفـاق بـدادش رسـیـد
مــیـتـونـی بگـی انرژی منفی در زنـدگـیـشـه - یـا بگـی بـخاطـر ظـلـمـش ، چوب خدا تـو زنـدگـیـشـه
مـیـتـونـی بگـی ماشین زد تـوی کـمـرش - یـا بگی خـدا زد تـوی کـمـرش ( بـوسـیـلـه مـاشـیـن )
نقش خالق عالم رو ــــ در جهانی که آفریده ، نادیده نگـیـر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صـیـد در دسـتـرس تـو
پـیـر مـرد هـمـسـایـه کـه مـرگـش فـرا رسـیـده ، راه دیگـه ای نـداره جـز ایـنکـه
۵۰ مـلـیـون تـومان پول نـقـد رو که بـایـد بـه فـرزنـدش “که در خارجه” بـده
بـه تـو امانـت بـده تـا فـرزنـدش بـیـاد و از تـو بگـیـره
چـیـزی رو که بـاورت نـمـیـشـد بـدست بـیـاری در یک اتـفـاق کـه اصلا اتـفـاقـی نـیـسـت
و کاملا حساب شـده اسـت در دستـرس تـو قـرار مـیگـیـره تـا آزمـایـش بـشـی تـا قــدر
و میزان ارزش خودت رو نـشـون بـدی الـبـتـه شایـد هـم موفق بـشـی
در اون صورت مـیـتـونـی انتظار یک عـمـر آرامـش خاطر رو ، از روزگار داشته بـاشی
این آیه با معـنا رو بخون
خدا شما را به چیزی از صید ، که در دسترستان قرار میدهد می آزماید
“ تا معـلوم کـنـد “ چه کسی در باطن از خدا میترسد ( نه به زبان )








بسم الله الرحمن الرحیم !